![]() |
![]() |
|
| دلمشغولی |
|
آخرین نفری که از خواب بیدار شد من بودم، شب و روز گذشته بیش از هر چیز به کابوسی وحشتناک شبیه بود که واقعی بودن آن را نمیشد انکار کرد. هنوز زردی آفتاب روشنایی اش را به دشت عرضه نکرده بود که تمام لوازم ضروری یک زندگی سیار را بر پشت چهارپای خانگی که داشتیم بار نموده و حلقه کندن و مهاجرت از زادگاه و مامن خانوادگی به ناچار بر ما تحمیل شد البته هنوز بر این باور بودیم که این مهاجرت موقتی و خیلی طولانی نیست به همین خاطر خیلی از اسباب و اثاثیه را در منزل حتی جمع هم نکرده بودیم یک تخته قالی که مادرم بافته و رج های پایانی اش را در دست داشت، در همان حالت و به دار و به امید این که شب برمیگردیم رها کردیم تمام اثاثیه ای که با خود بردیم شامل چند تخته پتو و متکا (احتیاطاً) و چند تکه ظرف برای پخت وپز ومقداری آذوقه و رادیو ضبط نسبتاً بزرگی که حمل آن با من بود. به هر حال سفری را که آغازی بر تحولات آینده من و ایل و شهر و ...را رقم میزد شروع شد چهار،پنج کیلومتری از روستا فاصله گرفتیم و در کنارِ پشتی تپه مشرف به روستا دُواری ( سیاه چادری) را بر پا کردیم. از دور نظاره گر وضعیت روستا بودیم گویی هنوز هم انتظار برگشت و عادی شدن روال زندگی از فکرمان بیرون نرفته بود. از این موضع تا حدودی بیشتر وضعیت جنگی ملموس قابل رویت بود و انگار واقعیت آنگونه که باید، رخ نمود. اخبار و اطلاعاتی که به گوش می رسید حکایت از دامنه دار بودن این غائله میداد بنابراین پس از صرف نهار پدر به اتفاق مادر و چند نفر از مهمانانی که از مهران آمده بودند برای جمع و جور کردن منزل به روستا برگشتند از طرفی نیز بقیه کسانی که در سیاه چادر مانده بودند در تکاپوی تهیه آب بودند و با مشک های خالی به طرف چشمه آب شیرین منطقه به نام ًکینی زینلً رفتند حدود های غروب بود که تقریباًهمه داشتند جمع میشدند یکی از خانم های میهمان که شهری بود و با زندگی روستایی هم آشنایی نداشت وهمراه با بقیه مشک پر ازآب را از چشمه آورده و حمل میکرد در سربالایی نزدیک ًدُوارً مشک از دستش رها شد و 100-150 متری از روی بلندی به طرف پایین قِل خورد و جالب اینکه هیچ آسیبی نه به مشک رسید ونه آب آن خالی شد(مشک در آن وضعیت ظرفی بود که بسیار به آن نیازمند بودیم).مقداری دیگر وسایل مورد نیاز ضروری از جمله قالی که به دار داشتیم را آوردند. شبهای زیادی را در بیابان و زیر دُوار سپری کرده بودیم اما این اولین شبی بود که با این وضعیت دلهره آورکنار هم جمع شده بودیم هنوز اخباری که به گوش می رسید تازگی داشت و نگران کننده بود وامکان برنامه ریزی تقریباً از همه سلب شده بود و تصمیم گیری برای ساعات آینده فقط در همان ساعات امکان پذیر بود. صدای توپ و گلوله باز هم نزدیک تر میشد و از اینجا نور حاصل از گلوله هایی که بر سر شهر و مردم بی پناه مهران وارد میشدکاملاً به چشم میخورد (درگیری کاملاً یکطرفه و تحمیلی بود و تنها ابزار دفاعی همان تعداد معدود ادواتی بود که قبلاً ذکر شد و امکان مقابله و حرکت به سمت نیروهای مهاجم نیز مقدور نبود) به هر حال شبی سخت را در آن چادر سیاه گذراندیم و ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:29 توسط کریم |
|
|
شب گذشته که داشتم سایت های مختلف را بررسی میکردم چیزی که زیاد به چشمم خورد ودر عین حال بسیار تاثر برانگیز نیز بود مسئله اهانت به حریم قدسی پیامبر نور و رحمت حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله و علیه وآله وسلم)بود. کاش . . . در تاریخ پر حادثه دین مبین اسلام و از بدو ظهور ،به مانند هر دین و آیین نو ، با واکنش ها و برخوردهای متفاوت و بعضاً متضادی مواجه بود که روشن ترین و در عین حال مبهم ترین آن بر میگردد به روز حلت نبی مکرم اسلام (ص) ، روزی که برخلاف تاریخ میلاد آن قطب کائنات هیچ اختلافی در آن وجود ندارد (لااقل بنده در هیچ جا ندیده و نشنیده ام) روزی که همه حضور داشتند . کوچک و بزرگ ،خردسال و کهنسال، دانشمند وعامی ،غلام و شهریار ، صحابی و مهاجر و. . . و کلامی را بیان فرمود که پیش از این حداقل در 4 موضع رسمی دیگر نیز مطرح فرموده بود و این نشان از اهمیت پیام و مطلب میداد و آن نیز کلامی نبود مگر حدیث شریف ثقلین که سفارشی بس ثقیل و عظیم و در عین حال بسیار تعهد آور بود . همه شنیدند و بعدها هم بسیار به زبان آوردند اما با تعابیری و تفاسیری در مسیر منافع دنیای خود . و اما آن سفارش اکید رهبر دین کتاب خدای عزوجل ومحبت و اطاعت خاندان نبوت با وجودی که همه میدانستند ولی آنگونه که پسندشان بود انتقال دادند . اما این همه درد نیست بلکه فاجعه اینجاست که هنوز پیامبر رحمت (ص) وادی دانی را وداع نگفته بود که چنان چنگال منفور بر چهره زیبای سفارش شدگانش کشیدند که تاقیام قیامت بشریت شرمندگی آن را به دوش خواهد کشید . جانشینش را خانه نشین کردند ، تنها یادگارش را با بی مهری تمام سبک شماردند و فرزندانش را با شنیع ترین ظلمها به شهادت رساندند و . . . و این نمونه ای از اتفاقاتی بود که از لحظه رحلت آن حضرت تا قریب چهل و شش هفت سال پس از آن بر اهل بیت رسالت که همه مستقیماً در دامان پیامبر عظیم الشان تربیت شده بودند روا داشته شد آری این گوشه ای از مصائب و ستمهایی است که بنده یِ حقیرِ بی خبر از عالم که بر اهل بیت دانسته ام را مرقوم داشته ام. در همان دوره مظلومیت خاندان رسالت چه بسیار که به کتاب با عظمت الهی نیز بی حرمتی ننموده و برای حیات نامیمون خود قرآن بر سر نیزه ها نکردند و برای دنیای کوچک خود چه ترفند ها که نبستند و چه بسیار ساده لوحان را به سبیل ناصواب خود نخواندند . اینان که اینگونه درد در دامان پیامبر و دینِ انسان سازش فرو نشاندند همه از کسانی بودند که شخص شخیص پیامبر را درک و لمس و ای بسا فدایی و جان نثار و بعضاً در جای جای تاریخ خوانده ایم که صحابی و دلداده نیز بوده اند، پس وای به حال امروزی ها و مولانا مفسران امروزی !.!.! در دنیای تکنولوژی امروز ، استعمار نو در پوست وابستگانی کینه جو و خدا ستیز با طبل رسوایی دیروزی هایی پای می کوبند که این فرصت را برای فرصت طلبان مهیا ساختند. و حال از سر سوز و داغ دل می گویم ای کاش هرگز !!آن سفارشات اکید را نمی شنیدم که امروز استعمار صهیونی اینگونه برای سنجش غیرت ... مسلمانان نوک پیکان نفرتشان را به سمت دلیل هستی بگیرند . . . الهم عجل لولیک الفرج (عج) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:2 توسط کریم |
|
|
روشنایی روز آخرین لحظات آرامش خود را طی نموده و غروبی پرآشوب روز را در آغوش می کشید لحظه ها نفس گیر تر میشد و اخبار هم بدتر
جمعیت مالامال در روستا در وضعیت بیم و امید داشتند به سر میبردند کم کم کاروان مجروحین و کشته های شهر به روستا رسید یکی از آشنا ها وانت نیسان داشت که با آن صدمه دیدگان جنگ را جابجا می کرد.بیچاره راننده که در اثر شدت اتفاقات و هولناک بودن فاجعه از حال رفت خیلی از کسانی را که می شناختم در جریان همان اتفاقات ظهر تا غروب یا مجروح شدند و یا به شهادت رسیدند و همه هم از مردم بی دفاع و بی خبر از جنگ بودند غلغله ای در حیاط منزل برپا بود هر کس کاری انجام میداد تا شاید آرامش به جمع حاضر برگردد بیش از همه بچه ها بیقرار بودند تعدادی از خانم ها هم در داخل منزل و یا در مطبخ مشغول تدارک غذا برای مهمانان بودند تازه متوجه شدیم برق روستا بطور کامل قطع شده و فضای سهمگین و جنگی منطقه رعب آور تر شده بود تاریکی . صدای گلوله . جنگ . ضجه کودکان. بیقراری زنان و سردر گمی مردها از وضعیت بوجود آمده دست به هم داده بودند تا فضا بسیار هولناک تر از تصور شود تنها کسی که در آن لحظه دلبستگی به حمایت آن داشتیم فقط وفقط خدا بود وبس روشنایی حیاط منزل همسایه که با شعله های آتش نور افشانی می کرد با تذکر اهالی و به خاطر حفظ امنیت انرا هم خاموش کردند و ترس و دلهره باز هم حکفرما بود با این وضعیت باقی ماندن در روستا نیز چاره مناسبی نبود و بایستی تدبیری دیگر اندیشیده میشد اول تصمیم گرفتند شبانه روستا را ترک وبه کوههای اطراف پناه ببریم اما با تصمیم نهایی بنا برآن شد شب را نیز بمانیم ولوازم ضروری و اساسی را جمع وجور نموده و اگر احیاناْ وضعیت همینطور جنگی وبحرانی بود روستا را ترک کنیم به هرحال آن شب را با تمام دلهره و سختی هایش به صبح رساندیم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط کریم |
|
|
سه روز قبل از وقوع جنگ برادرم برای خرید به شهر رفته و هیچ خبری نبود .لااقل ما نشنیده بودیم، مقداری خرت وپرت تهیه کرد از جمله یک جفت کفش پلاستیکی آبی بسیار خوش رنگ وقشنگ که من با این کفشها هم ماجرایی داشتم . روز واقعه فرا رسید صبح بود که تعدادی دبابه و ماشین آلات جنگی به رنگ سبز لجنی که بعضی هاشون سوار بر تریلی و بعضی ها هم بصورت خودرو از سمت شرق به طرف مهران در حرکت بودند. گویا قضیه بسیار جدی تر از آن چیزی بود که فکر می کردم و از فکرهای کودکانه روزهای قبل هم خبری نبود نه توپ را با سر میزدیم ونه تانک را با آب شور روستا پر میکردیم ! امروز دوباره برادرم به شهر رفت اما ایندفعه نه برای خرید بلکه برای اطلاع از وضعیت دیگر برادرها ، پسرعموها و دایی هایم. منزل ما هم غوغایی برپا شده بود همه نگران ازاینکه چه اتفاقاتی در پیش است برادرهایم توی مهران در چه وضعیت هستند و ... طرفهای عصر بود که به راحتی صدای جنگ به گوش می رسید، کم کم علاوه بر نگرانی ترس هم داشت تو وجودمون رخنه میکرد، مردم بی دفاع هم با هر وسیله ممکن فوج فوج از مهران به چالاب می آمدند ( البته خیلی ها امیدوار بودند که بر میگردند)منزل ما هم از آشناها پر بود اما هنوز برادرهایم نیامده بودند و فضای خانه و اهل خانه از اینکه بچه ها نیامدند بسیار سنگین و غیر قابل تحمل شده بود مثل مرغ پر کنده قرار نداشتیم تا اینکه خبردادند سه تایی با هم برگشتند، آن روز بسیار روز طولانی وسخت و تقریباٌ غیر قابل وصفی بود. تعدادی از ادوات جنگی که به مهران رفته بودند برگشتند و یک دستگاه چهلچله (کاتیوشا ) در بین دو قریه روستا و نزدیک مدرسه مستقر شد وچند ماشین جنگی دیگر نیز همینطور ،( بعدها فهمیدیم که یعنی عقب نشینی کردند) صدای توپ وگلوله و حتی دود هم زیاد وزیاد تر میشد با تعدادی از همبازی ها وبا ترس و لرز و از سرکنجکاوی نزدیک چهلچله كنار مدرسه شدیم ، گلوله های بلند وصیقلی که روی تخته چوبهای مشبکی دوتادوتا و چهارتاچهارتا کنار هم چیده شده بودند را از نزدیک دیدیم برای گرفتن تخته های سوراخدار جای گلوله که دور انداخته شده بودند با وجود نگرانیها و ترس از سر وصدای دهشتناک توپ ها از سرو کول هم بالا می رفتیم. مردم همچنان داشتند گروه گروه به روستا می آمدند و هرکس در منزل اقوام خود جا می گرفت . حدود های غروب بود که اخبار بدی به گوش می رسید ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط کریم |
|
|
در آستانه هفته بسیج و در حالیکه از شهرستان مهران و شهرك چالاب میگذشتم یاد اتفاقاتی که در شهریور سال ۵۹ بر این منطقه و برسر مردم این دیار آمده بود افتادم و گزیده خاطرات را برای دوستم تعریف نمودم بی مناسبت نمی بینم بسیط وگویا تر در این پست نیز یادآور شوم
کلاس اول ابتدایی را گذرانده و در آستانه بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی جدید بودیم زمزمه های عجیبی به گوش میرسید قرار است جنگ شود با تانک و توپ به اینجا حمله میکنند در همان عالم بچگی فارغ از هر گونه فکر وخیال خاطرم می آید گفتم که تانک را با آب شوری که داریم پر میکنیم و توپ را هم با کله دور میزنیم هیچ کس هم غلط نمیکند به ما حمله کند وما را دلنگراني از حضور اين دشمن نبود علي ايحال افتاد آن اتفاقي كه نبايستي مي افتاد الان تاريخ دقيق آن روز را در ذهن ندارم ولي ميدانم در آستانه بازگشايي مدارس بود تازه محل دبستان از مکان قديم كه بقول محلي ها در زير جاده بود به پشت جاده و به وسط روستا منتقل شده بود و و اموال و اثاثيه مدرسه را ما دانش آموزان انتقال ميداديم هر دو نفر از دانش آموزان يك ميز يا يك نيمكت را حمل ميكرديم و در مدرسه جدید قرار میدادیم با این حال و هوا خود را صاحب مدرسه میدانستیم ولذتی دیگر داشت روستاي چالاب تا آن زمان داراي آب شرب مناسبي نبود وتنها منبع آب قابل استفاده سه عدد شير عمومي شور بود كه براي شستشو هم از آن استفاده نمیکردند و مردم براي تامين آب آشامیدنی سالم وشیرین مجبور بودند به چشمه موسوم به ٌكيني زينل ٌ كه در فاصله حدود 5 كيلومتري روستا بود بوسيله حيوانات اقدام نمايند، بعد از پيروز انقلاب دومين گام پس از احداث دبستان حفر چاه آب آشامیدنی در ناحيه شرقي روستا و اجراي عمليات آبرساني بود اصلاٌ فراموش نميكنم استقبالي كه مردم از آبرساني به روستا بعمل آوردند. با چه شوق وذوق عجیبی صبح روز اول ودوم زود بیدار شدم تا اولین نفری باشم که شیر آب را باز می کنم و دست و صورتم را میشویم و این را هم فراموش نمیکنم که تنها وتنها ۲ روز توانستیم از این نعمت بزرگ الهی بهره مند شویم و روز سوم مواجه گردید با آن اتفاق بزرگ و نامیمون که در پی آن سرنوشت من منطقه و ملت وکشور وشاید جهان نیز بگونه ای دیگر رقم خورد و ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:41 توسط کریم |
|
|
عالم محضر خداست در محضر خدا ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:28 توسط کریم |
|
|
امشب سالروزفقدان بزرگترین نعمت هستی و زیباترین منتی است که حضرت باریتعالی به هستی نهاده است واین فقدان نتیجه قدر نشناسی گروهی بود که تا آن زمان در فضای امتحان حقیقی قرار نگرفته بودند. و با پشت پا نهادن به هر آنچه که گویی آموخته بودند حقیقت را آنگونه که خود میخواستند رقم زدند، فارغ از این دغدغه که برای نسل های متصل به حقایق این دودمان چه پاسخی خواهند داشت سر به خاک فراموش شدگان سپردند و اکنون ما مانده ایم غم مصیبتهای مکرر به اهل بیت نبوت، دیروز را به شکستن حریم پاک نبوت و بی حرمتی به آستان بلند و مستدام ولایت سپری کردند و امروز همان سلفیان دیگر بار با پاشیدن خاک بر چهره خورشید تمنای کمرنگ ساختن حقیقت را در سر می پرورانند اما برای هرکدام از این دوره ها، غمهایی است بس ناگوار از همان دیروز حرمت شکنی تا امروز بی تابی در مقابل حقایق بارها وبارها چنین گامهای ناکامی را برداشته اند وآنگونه عقده های چرکین خود را بر سفره دل مریض معدود حامیان خود سرازیر نموده اند که زدودن زنگار کینه خود ساخته را با اکسیر انابه نیز برای خود ناممکن ساخته اند . آری!! حاصل این حقد وحسد در بارگاه عدل الهی بی گمان کلام بلند (ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم )خواهد بود . علی ایهاالحال امشب دلهای شیعیان سراچه غم است . امشب همه ای هستی غمکده ای برای دلیل هستی است. امشب غم های دوازده آیهَ و رحمت الهی دیگر بار زنده می شود. امشب هر آانچه غم و مصیبت است خود را بسیار حقیر تر از این ضایعه می بیند. امشب اولین حامی مولایمان علی، دیار فانی رابه قصد ملاقات با خدا و پیامبرش ترک میکند. امشب زمین وآسمان به لرزه درمی آیندوفاطمه شیرین ترین هدیه خداوندعلی راباهمه غم هایش تنها میگذارد . یا علی رفتم بقیـــع اما چه ســـود هرچه گشتم فاطـــــــــمه آنجا نبود یا علی قبـــــــر پرستویت کجاست آن گل صـد برگ خوشبویت کجاست هرچه باشد من نمـک پــــرورده ام دل به عشق فاطـمه خوش کرده ام کعبهء بی فاطمه مشتی گل است قبر زهـــــــــرا کعبهء اهل دل است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:11 توسط کریم |
|
|
به خود گفتم نمی شود به یکباره همه درد ها را بی ملاحظه به کام خلایق رها کنم .
اگر گریزی هم به افتخارات و امتیازات این ملت بزنم شاید بهتر مارا بشناسند. بنابراین برای معرفی مکان هندسی خودم شما را دعوت می کنم خلاصه سوابق، افتخارات و برحستگیهای این ملت را مطالعه فرمایید . از نقاط بیاد ماندنی این ملکوتیان زمینی که تاریخ را رنگی کرده است حماسه سالهای اخیر بعد از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی است که در جریده منصف تاریخ به یقین ثبت گردیده و برای همگان روشن است بزرگترین افتخار این ملت وابستگی ودلداگی حقیقی به خاندان نبوت و اهل بیت عصمت وطهارت(ع) است. کمتر میتوان یافت و یا اصلا ً نمیتوان پیدا نمود استانی را که یکدل و یکرنگ و بی مبالغه 100% شیعه اهل بیت باشند و این افتخاری است که به این امت ارزانی شده است. وبسیار از این ارزشهای الهی. به لحاظ جغرافیایی نیز نزدیک ترین مکان به کعبه دل شیعیان ایران زمین است. از لحاظ اقلیمی نیز نمونه و مقیاسی کوچک از کشور ایران است، هم گرمترین مناطق کشور را داراست و هم بیش از 50% مناطق آن سردسیر و برفگیر می باشد . به گواه تاریخ سابقه متمدن بودن این دیار به هزاره های قبل از میلاد میرسد. لطائف طبیعی و مهندسی ومعماری خدادادی در این سامان اگر بسیار دیدنی تر از جاهایی که با زور فیلم و میکس فیلم به مردم ارائه میشود بیشتر نباشد به یقین کمتر نیست. مردم داری، مهمان نوازی، عزتمندی و.... همه و همه چکیده ای از حقایق شان این مردم است که بیان شد. حالا حدث میزنید من در کجای جغرافیای ایران نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:19 توسط کریم |
|
|
محـــــرم سایبان مهر مولا برای خلق محـــــــــــــروم از تولا
تمنای تولا کار سرنیست پی محبوب گشتن دردسرنیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:21 توسط کریم |
|
|
برداشتن گام اول همواره به راحتی گامهای پیرو آن نیست و من نیز در این تظلم نامه قدم اول در خصوص واژه .پدیده و یا حقیقت فقر .را نمیدانم چگونه بیان کنم
ذهنم مالامال از کلماتی ست که در تعارض با هم سعی درپیشی گرفتن از یکدیگر را دارند .با کدام فقر مطلب را شروع کنم و با چه بیانی درد را به سینه وبلاگ خود بکوبم نمیدانم به هر حال با یاد خدا میگویم که : فقر فقر است و شاکله اصلی آن به هر سمت و سوی حیات بشر وارد شود نتایج نابهنجاری در پی دارد در مقابل این واژه نا خوشایند اینجانب به فرا خور مطالب مورد بحثم کلمه توسعه یافتگی را بیان مینمایم. برای اینکه بیش از این به ورطه اطاله روی نی افتم به سراغ موضوع اصلی مطلب مورد نظر میروم. مکانی که من در آن زنده ام فضایی از جغرافیاست موسوم به استان در این استان به غیر از من بیش از نیم میلیون محروم دیگر نیز تنفس می کشند در این نقطه از جغرافیا که مملو از استعداد های بی صاحب است بسیار کسان سکانداری نموده اند که معمولاْ اولین گام از خدماتی که توانسته اند ارائه کنند به حاشیه راندن استعدادهایست که ممکن است در آینده عرصه را بر آنها تنگ بنمایند گامهای دیگری نیز برداشته اند که نتایج آنها راسعی میکنم به تفصیل ودرپستهایی که به مروربیان خواهم نمودجهت دریافت راهکارهای مناسب ازدوستانی که احیاناْ این تظلم -نامه را مطالعه می کنند ارائه بنمایم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:16 توسط کریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آب و... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
بهتر ببين وبلاگ رئيس جمهور ایلام امروز شهدای شوهان بیشه تحقیق تهران تگرگ ایلام.سرزمین ناشناخته ها برنامه،تم ،.... |
|
RSS
|